خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل علامه جعفری، نیایش امام حسین علیه السلام (۹)
156,825 تومان قیمت اصلی 156,825 تومان بود.139,500 تومانقیمت فعلی 139,500 تومان است.
تعداد فروش: 40
فرمت فایل پاورپوینت
آنتونی رابینز میگه : من در 40 سالگی به جایی رسیدم که برای رسیدن بهش 82 سال زمان لازمه و این رو مدیون کتاب خواندن زیاد هستم.
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل علامه جعفری، نیایش امام حسین علیه السلام (۹)، ارائهای متفاوت و تأثیرگذار بسازید
دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل علامه جعفری، نیایش امام حسین علیه السلام (۹) شامل ۷۵ اسلاید حرفهای و طراحیشده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی بهخوبی معرفی خواهد کرد.
دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل علامه جعفری، نیایش امام حسین علیه السلام (۹):
- ظاهر حرفهای و چشمنواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
- کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل علامه جعفری، نیایش امام حسین علیه السلام (۹) را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
- کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.
عملکرد بینقص: اسلایدها بهگونهای طراحی شدهاند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.
یادآوری: در صورت استفاده از نسخههای غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل علامه جعفری، نیایش امام حسین علیه السلام (۹) توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل علامه جعفری، نیایش امام حسین علیه السلام (۹) :
۶۶ کیف یستدلّ علیک بما هو فی وجوده مفتقر ذلک؟
خداوندا، چگونه با این موجودات که در وجود خود نیازمند تو می باشند، به سوی تو راهی بیابم؟
اگر بتوانم از یک سنگ تاریک که خورشید به آن تابیده و آن را روشن ساخته است، حقیقت آفتاب را درک کنم.
اگر بتوانم از حرکت سرانگشتی که معلول نیرو و فعالیت روحم می باشد، حقیقت و عظمت روح را دریابم.
اگر بتوانم از حرکت مضطربانه خسی در روی نقطه بسیار محدودی از سطح اقیانوس، ژرفا و کرانه و پهنا و حقیقت محتویات بی شمار آن را دریابم.
اگر بتوانم از حرکت پر کاهی، کمیت و کیفیت تندباد مربوط به تمام هستی را تعیین کنم.
اگر از ذره سرگردان در فضای هستی که حقیقت و ماهیت هزاران خورشید را که در تحریک و جنبش آن ذره دخالت ورزیده اند، درک نمایم.
در این صورت از حقایق و نمودهای این جهان طبیعت به سوی تو ای خدای لم یزل و لا یزال راهی پیدا خواهم کرد؟
این است که هشیاران تاریخ انسانی، در این جمله زیر اتفاق نظر دارند که می گوید:
برای جامعه و بشری که در میان گردباد حوادث در جنبش است و آرامگاه او در آغوش همان گردباد است، و لذت خویش را در همان جا می جوید، بسیار مشکل است که با فکر خود، اصل علیت و پیوستگی علل و معلومات را دریابد.
موج از حقیقت گهر بحر غافل نیست
حادث چگونه درک نماید قدیم را
صائب تبریزی
همین بود که لحظات قبل می گفتم: خداوندا، ترددم در آثار، منزلگه لقای تو را دور می سازد.
افتقار و نیازمندی با استغنا و بی نیازی، سلب و ایجابند.
کدام یک از این دو مفهوم می تواند دیگری را نشان بدهد؟
بی نیاز پروردگارا، خورشید عنایتت را بیفروز و آنگاه چراغی از آن خورشید فرا راهم گیر، تا احتیاجی به نظاره در این موجودات که سر تا پا مستمند وجود تو می باشند، نداشته باشم.
با آن استدلال که از عقل و دانش نتیجه می شود، هرگز آرزوی وصول به پیشگاه تو را که نهایت آرمان ماست نتوان داشت.
لطیف پروردگارا! ما با کوشش زیادی بالاخره درک نموده ایم که:
عقل کشتی، آرزو گرداب و دانش بادبان
حق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی
میرفندرسکی
عناصر و واحدهای آن استدلال که آغاز و انجام خود را از نتیجه می گیرند، چگونه می تواند ما را به آن نتیجه که هیچ گونه سنخیت و تماثلی میان آنها وجود ندارد، برساند؟
باز برگردم و همان راز و نیازم را تکرار نمایم:
الهی تردّدی فی الاثار یوجب بعد المزار.
خداوندا، لطف و عنایتت را شامل حالم فرما، که از تصورات و تخیلات دست برداشته، گام به سوی تو بردارم.
توقف و نظاره و سیاحت ما در این درخت پر شاخ و برگ خلقت، راه ما را به سوی تو دورتر خواهد ساخت.
قصد کنیم و به تو برسیم، گام برداریم و در مقصد باشیم.
۶۷ ایکون لغیرک من الظّور ما لیس لک حتی یکون هو المظهر لک؟ متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدلّ علیک و متی بعدت حتی تکون الاثار هی التی توصل الیک؟
آیا حقیقتی غیر از تو، آن روشنایی را دارد که بتواند تو را بر من آشکار بسازد؟ آیا تو پنهان بوده ای که به دلیلی که به سوی تو رهنمونم بسازد، احتیاج داشته باشم؟ کی از من دور بوده ای تا نمودهای جهان مرا به تو برساند؟
بار پروردگارا! آن هنگام که حالت زودگذر روانی ام را کنار می گذارم و به خود آمده، با دقت می نگرم، می بینم: روشنایی جمال و جلالت در جهان هستی، آشکارتر از هر چیز است و برای آن وجود بدیهی، خفا و پوشیدگی نیست که چراغی سر راهم بگیرم و بارگاه ربوبی تو را جستجو نمایم، زیرا هر آن گاه که حقیقتی را دلیل راهم فرض می کنم، با کمی تأمل درک می کنم که سازنده همین دلیل و فروزنده همین چراغ راه نیز تویی.
اگر به طور مستقیم و ناخودآگاه، اعضای مادی کالبدم را مورد توجه قرار دهم، غیر از مشتی گوشت و استخوان و رگ و پی و خون نخواهم دید؛ ولی همین که اعضای بدنم را با خودآگاهی حضوری در نظر می گیرم، در این موقع می بینم، اول خود را درک نموده ام و سپس اعضای کالبدم را، که چراغ راه به سوی درک من می باشند.
خدایا! چگونه می توان تصور نمود که نقطه ای از نقطه جهان طبیعت، بی اشراق فیض تو بتواند به وجود خود ادامه بدهد؟ مگر جهان طبیعت می تواند از ذات خود حرکت و قانون و نظم بسازد؟
همه عالم فروغ روی حق دان
زهی نادان که او خورشید تابان
اگر خورشید بر یک حال بودی
ندانستی کس کاین پرتو اوست
تو پنداری جهان خود هست دائم
حق اندر وی ز پیدایی است پنهان
به نور شمع جوید در بیابان
فروغ او به یک منوال بودی
نکردی هیچ فرق از مغز تا پوست
به ذات خویشتن پیوسته قائم
شیخ محمود شبستری
۶۸ عمیت عین لا تراک علیها رقیبا.
کور است آن چشم که نظارت تو را بر خود درک نمی کند.
از بامدادان تا شبگیر ظلمانی، دیدگانم بر این صحنه بی کران طبیعت باز است.
اشکال و الوان را می بینم، کوچک و بزرگ و حرکات و سکنات و زشت و زیباها را نظاره می کنم، همه چیز را می بینم و این نظاره را با تمام جرأت، بینایی می نامم.
خداوندا، آیا حقیقتا دیدگان من باز است و می بینم؟
اگر دیدگان من باز است، چرا نظارت تو را از همین بود و نموده ها که بر دیدگانم می تابد، مشاهده نمی کنم؟
پس چرا آنگاه که احاطه وجودی تو را بر تمام موجودات به یاد می آورم، پلک های چشمان درونی و بیرونی ام روی هم می افتد، و شب پره وار، خورشید فروزان را نادیده می گیرم؟ اما وقتی درست می نگرم و می اندیشم، می بینم:
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم میندیش جز دیدار من
ای روشنایی بخش دیده ها! دست عنایتی فرود آر و با مهر خداوندی ات، نوری فرا راه این چشمان خیره برافشان، تا نظارت تو را بر تمام این کائنات، و اشراق نور تو را بر دیدگانم درک کنم.
۶۹ و خسرت صفقه عبد لم تجعل له من حبّک نصیبا.
کالای آن بنده خسارت برد، اگر از محبت خود چیزی نصیبش نفرموده ای؟
این جهان هستی با این عظمت، جایگاه سوداگری بس شگفت انگیز است.
گروهی تمام وجود خود را در مقابل خور و خواب و خشم و شهوت چند روزه از دست می دهند.
اینان چه می خرند و چه می فروشند؟
جان پاک و روح بی نهایت بزرگ می فروشند، خوشگذرانی و هوی و هوس های زودگذر می خرند.
منتها، به اندوه های پشت پرده، خود، آگاهی،
بگفت: آن جا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت انده خرند و جان فروشند
نظامی گنجوی
گروهی دیگر، کالای وجود را بر بازار طبیعت عرضه می کنند، مقداری تمایلات و آزادی در اشباع غرایز و مقداری هم علم و دانش یا خدمت بر انسان ها در هنگام میل و رغبت خود می خرند.
این گروه تا اندازه ای سود برده اند و به نتیجه محدودی رسیده اند، اما آن چه را از دست داده اند، خیلی باارزش تر از آن بوده است که به دست آورده اند.
دسته دیگری هم زندگی می کنند و در این میدان معامله، ندامت ها و نومیدی ها می خرند و جان می فروشند. گویی اینان کالایی غیر از ناله و بدبینی در بازار زندگی نمی بینند.
خسارت و بی نوایی اینان همان مقدار است که برای گروه اول که تمام وجود خود را در مقابل خور و خواب و خشم و شهوت از دست می دهند.
جمعی دیگر آگاه تر زندگی می کنند. آنان ارزش سرمایه ای را که در دوران زندگی در اختیارشان قرار گرفته است، بیشتر از گروه های نامبرده درک کرده اند.
آنان دریافته اند که، نه خور و خواب و خشم و شهوت، و نه یک مشت اصطلاحات محدود علمی، و نه مقداری شناسایی پیچ و مهره های کارگاه هستی، و نه مانند جغد خرابه نشین و نشستن و ناله سر دادن، هیچ یک از این کالاها ارزش آن را ندارند که با روح انسانی که کمال اعلی ثمر آن است، مبادله نمایند.
اینان شناخت عمومی جهان و خدمت به زندگان را سزاوار خرید در مقابل از دست دادن نقدینه وجود خود احساس نموده اند. ولی آیا هرگز این سؤال برای آنان مطرح شده است که شناخت جهانی که با تکمیل و تعالی روانی همراه نیست، چه ارزشی خواهد داشت؟ و خدمت به موجودات زنده بدون آن که وابستگی آنان را به پروردگارا بی چون بداند، غیر از پروراندن چند عدد حیوان درنده سودجو و سودپرست چه ارزش خواهد داشت؟ و اگر این سؤال برای آنان مطرح شود، با کدامین اصل منطقی خود را قانع ساخته اند؟
با این که نوعی عظمت روحی برای همین گروه وجود دارد و اینان به هدف اعلای آفرینش نزدیک ترند، ولی با این حال با صراحت می گویم: اگر اینان از شناختن جهان بزرگ و از خدمت به جانداران مخصوصا انسان هیچ گونه اصل مستحکمی را پشتیبان خود قرار نداده و خودخواهی خود را اشباع نموده اند، باز خسارت برده اند و آنچه از دست داده اند، خیلی باارزش تر از آن بوده است که به دست آورده اند.
پس، آن کیست که در این جایگاه سوداگری، بهترین معامله را انجام می دهد؟ اینان کسانی هستند که فقط و فقط، محبت را کالای معادل جان پاک خود دیدند و لحظه ای هیجان مهر و محبت را در روح خود، با تمام جهان هستی معدل شمردند.
من در این جا، جملات آن شخص مقدس را که قرن ها پیش سروده است، یادآوری می کنم:
اگر به زبان فرشتگان سخن گویم و محبت نداشته باشم؛ صدایم طنین آهن دارد. اگر جمیع اسرار و همه علوم را بدانم و ایمانم کامل داشته باشد به حدی که کوه ها را جابه جا کنم و محبت نداشته باشم، هیچ هستم.
اگر جمیع اموال خود را صدقه بدهم و بدن خود را در آتش بگذارم، و محبت نداشته باشم؛ هیچ نفعی نمی فرم.
محبت، بردبار و مهربان است. محبت، حسد نمی ورزد. محبت، کبر و غرور ندارد. محبت، حرکات ناپسندیده ندارد.
محبت، نفع خود را طالب نیست. محبت، خشم نمی گیرد و سوءظن ندارد.
محبت، از ناراحتی خوشوقت نمی گردد، ولی با راستی شادی می کند.
محبت، صبور است و همه چیز را باور می کند، زبانها را خاموش می گرداند، رسالت ها نیست خواهند شد، ولی محبت هرگز ساقط نمی شود. آنچه می ماند ایمان و امید است. او، یعنی محبت، از هر سه بزرگ تر است. ۳۹
ولی در این جا، یک مساله بسیار با اهمیت مطرح است که شیرینی و زیبایی مفهوم محبت نمی تواند آن را پوشیده بدارد، آن مساله این است: به که محبت بورزیم و برای چه محبت بورزیم؟
خیلی چیزها در این باره گفته اند و خواهند گفت. در این باره خیلی تفکر کرده اند و بعد از این هم تفکر خواهند کرد. کاغذها به نام کتب سیاه خواهند کرد، ولی من به نوبت خود گمان می کنم که در این مورد جواب قاطعانه ای پیدا نخواهد شد. اگر انسان ها بتوانند در این مساله، گذشت زمان را نادیده بگیرند و حقیقت را از زمان جدا کنند، چنان که یک اصل ریاضی بدیهی را می توانند از بادپای زمان محفوظ بدارند، برای حل این مشکل که به که محبت بورزند و برای چه محبت بورزند؟ اصلی را در نظر بگیرند، شاید آن اصل به صورت زیر درآید که آن را وایتهد در فرمول فلسفی و سعدی و حافظ در شکل ادبی و دیگران در صورت های دیگر بیان نموده اند. آن اصل این است:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
سعدی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
حافظ
همان طور که می دانیم، مقصود از عشق در بیت حافظ، همان است که در بیت سعدی است، زیرا عشق مجازی همان هوی و هوس زودگذر است که نه تنها نمی تواند مقصود کارگاه هستی را برای ما قابل درک نماید، بلکه ما را از درک آن کاملا عاجز و ناتوان می سازد.
وایتهد این مضمون را چنین گفته است:
ممکن است حدس بزنم: آن ایدئولوژی بالاخره بر جوامع بشری پیروز می گردد که برای درک واقعیت، نسیمی از ابدیت را بگستراند و تمام این موجودات را به عنوان حقایق گذران که نشانی از آن ابدیت دارند، قبول نماید
با این اصل که این سه متفکر انسانی بیان می کنند، موضوع محبت بدون شک، نه تنها یکی از تجملات مورد تمایل ماست، بلکه یک ضرورت انسانی
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.