خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل روزهای تلخ اسارت مدافعان حرم
156,825 تومان قیمت اصلی 156,825 تومان بود.139,500 تومانقیمت فعلی 139,500 تومان است.
تعداد فروش: 77
فرمت فایل پاورپوینت
آنتونی رابینز میگه : من در 40 سالگی به جایی رسیدم که برای رسیدن بهش 82 سال زمان لازمه و این رو مدیون کتاب خواندن زیاد هستم.
فایل فایل پاورپوینت کامل روزهای تلخ اسارت مدافعان حرم شامل ۴۳ اسلاید آماده است که میتواند محتوای شما را به شکلی حرفهای، منسجم و چشمنواز به مخاطبان منتقل کند.
برتریهای فایل فایل پاورپوینت کامل روزهای تلخ اسارت مدافعان حرم در یک نگاه:
- طراحی منحصربهفرد
- فایل پاورپوینت کامل روزهای تلخ اسارت مدافعان حرم با بهرهگیری از اصول زیباییشناسی و ترکیب رنگهای مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما میدهد.
- راهاندازی فوری
- فایل فایل پاورپوینت کامل روزهای تلخ اسارت مدافعان حرم نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
- وضوح عالی
- اسلایدها به گونهای طراحی شدهاند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.
همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل روزهای تلخ اسارت مدافعان حرم هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهاییشده و تستشده ارائه میشود.
توصیه مهم: نسخههایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل روزهای تلخ اسارت مدافعان حرم اما خارج از منبع رسمی منتشر میشوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.
همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل روزهای تلخ اسارت مدافعان حرم :
تعدادی زائر ایرانی ۱۴ مرداد ۹۱ مصادف با ۱۵ رمضان ساعت ۱۰:۳۰ از فرودگاه دمشق در حال طی کردن مسیر به سمت حرم حضرت زینب(س) از سوی شورشیان مسلح ربوده شدند و به اسارت ارتش آزاد والنصره درآمدند. مصطفی یادگاری از جمله کسانی است که ۶ ماه اسارت در چنگال بیصفتان انساننما را تجربه کرده است. وی در گفت وگویی مفصل به بیان گوشه هایی از خاطرات، سختی ها، عنایت و شیرینی های دوران اسارت خود پرداخت.
روایت آغاز اسارت
چهار نفر مسلح وارد خودرو شدند. حتی انگشترها، ساعتها و تلفنهای همراه را به عنوان غنیمت گرفتند. پس از ۲۰ دقیقه جلوی خانهای ایستادند. از در جلوی خودرو ما را پیاده کردند. ۲۰ نفر در دو طرف چپ و راست ایستاده بودند و با باتوم و کابل اسرا را زیر ضربات قرار میدادند. دستهایمان را دور سر حلقه کردیم تا به سرمان ضربه نخورد.
اسرای دارای نام حسین و علی را بیشتر کتک میزدند
خانه قدیمی با سقف گنبدی شکل بود. افراد زیادی وارد خانه شدند و هر کس با زدن سیلی از ما پذیرایی میکرد و کسانی که اسم علی یا حسین داشتند بیشتر میزدند و با پستی تمام بیان میکردند حسین و علی کمکتان کنند.
بدنها زیر ضربات کبود شد. آنها معتقد بودند اگر هفت نفر از اسرا را سر ببرند و هر اندازه آزار و اذیت بیشتری داشته باشند بهشت بر آنها واجب میشود زیرا اعتقاد به مسلمانی ما نداشتند.
یک نفر را بلند کردند و سرش را روی سکو گذاشتند و گفتند اگر به نظامی بودن اعتراف کنید نجات پیدا میکنید. تبر بالا رفت چشمهایمان را بستیم. صدای شکستن سنگی آمد. با باز کردن چشمها مشاهده کردیم تبر از کنار گردن گذشته و سنگ را خرد کرده است.
نیمههای شب بازدید بدنی کردند و در حیاط ما را پا مرغی بردند و از در بیرون رفتیم تا سوار خودرویی تویوتا مانند شویم.
احساس خلأ در دوران اسارت
فردی به نام ابوحمزه دستم را تابی داد پشت کتفم زد و با سر ما را داخل ماشین پرت کرد. سوزشی در سینهام احساس کردم. تیر نخورده بودم بلکه کابل گرز مانند بود که از پشت با شدت به کمرم ضربه وارد کرده بود.
در این فکر بودیم که لحظاتی دیگر سرمان را از بدن جدا میکنند. هر کس دعا و استغفار میکرد. استرس نداشتیم بلکه تنها چیزی که ما را عذاب میداد این بود که دستمان خالی است و خلأیی احساس میکردیم.
امید به برگشت نداشتیم و نمیدانستیم آیا فرصت دوباره به ما داده میشود. میگفتیم یا سرمان را میبرند یا بر اثر بمباران کشته میشویم.
به سه گروه تقسیم شدیم ما را به مکانی مدرسه مانند بردند. از در که وارد شدیم حیاط بزرگی بود. پس از ورود از در ساختمان از پلهها پایین رفتیم. نیمکتها را کنار یکدیگر گذاشته بودند. باید میخوابیدیم. هوا تاریک بود پس از نیم ساعت ابو عمر با زنجیر داخل آمد و از روی شکمهای ما عبور کرد و دوری زد و برگشت.
شکنجه تا تمام شدن شارژ شوکر
شوکر الکتریکی آورد و به کلیه و بدن ما میزد. حدود ۲۰ سانت از زمین بلند میشدیم و مانند مرغ دست و پا میزدیم و دوباره میافتادیم.
یک پارچ آب روی بدن ما ریخت. به اندازهای شوکر زد که شارژ آن تمام شد و نیم ساعت دیگر با شلنگ آمد و شروع به زدن از قسمت سینه به بالا کرد. هر چه دست و پا را جمع میکردیم بیشتر میزد.
به یکی از اسرا ۱۵ تا ۱۶ بار با شلنگ ضربه زدند. ناگهان یکی دیگر از اسرا عصبانی شد و شلنگ را از دستش گرفت و یک مشت زیر فکش زد و پایین پرتش کرد. به شدت عصبانی شده بود دست به کمر شد ولی اسلحه نداشت. صندلی را شکست و با چوب به او زد ولی جای تعجب داشت که نه زخمی شد و نه دچار شکستگی.
بعد از مدتی چهار تا پنج نفر با سلاح پایین آمدند که یک نفر از اسرا به آنها گفت ما که مسلمان نیستیم ولی شما که مسلمان هستید با اسیر اینگونه رفتار نمیکنند.
ما را جا به جا کردند و به باغی منتقل شدیم که داخل حیاط آن استخر کوچک وجود داشت. داخل خانه رفتیم و اسرای دیگر نیز جمع بودند با دیدن آنها روحیهمان تقویت شد. یاد دادن قرآن و نماز را شروع کردند اگر همانگونه که آنها میخواستند نمیخواندیم ما را مورد ضرب و شتم قرار میدادند.
یک روز فردی آمد و از ما خواست در نماز جماعت به او اقتدا کنیم تا مسلمان شویم. پس از خواندن حمد سوره ،در نیمه سوره دیگر را ادامه داد. چنین افرادی میخواستند دین را به ما یاد دهند.
آیه «رب اشرح لی صدری» درسآموز روزهای اسارت
زمانی که خیالشان راحت شد نظامی نیستیم به ما اعتماد پیدا کرده بودند بنابراین از من خواسته بودند چایی برای آنها ببرم ولی به هر بهانه سیلی میزدند.
یک شب خیلی سخت گذشت و با خودم گفتم چه وضعی است همهاش کتک میخوریم. شب سیدی را در خواب دیدم. علت ناراحتیام را پرسید و در پاسخ گفتم همهاش کتک میخوریم. قرائت آیه «رب اشرح لی صدری» را سفارش کرد که زیاد بخوانم و زمزمه کنم.
از آن لحظه به بعد کتک میخوردیم ولی برای ما مهم نبود. صبح در آشپزخانه دیدم همین آیه جلوی چشمم بوده و من دقت نکرده بودم. اکنون نیز آثار همان صبر را در کار و زمان مشکلات احساس میکنم.
تهدید برای اعتراف اسرا
در بخشی از دوران اسارت ما را به زندان ابوغریب بردند. ساختمانی دو طبقه بود که در طبقه بالا خودشان مستقر بودند و پایین ما را نگاه داشتند. صبح فرمانده گروه بیادبانه وارد شد و به ما با تشر گفت تا فردا فرصت دارید اعتراف کنید و اگر اعتراف کردید که هیچ و اگر نه این در و دیوار وضعیت شما را نشان میدهد.
دیوارها به خون اسرای پیشین رنگین شده بود و باند خونی روی زمین افتاده بود و خونهای ناشی از جراحت پس از شکنجه روی دیوارها ریخته شده بود.
یکی از اسرا زمانی که خواست از در خارج شود گفت ما مسلمانیم، شما هم مسلمانید. ما برای پیروزی شما دعا میکنیم و شما نیز ما را آزاد کنید. خانواده ما نگران هستند و برای زیارت آمدیم. فرمانده به این فرد فحش داد و گفت دعای شما به درد ما و خودتان نمیخورد و از این دیوار به سقف نمیرسد. به فکر فردا باشید ولی نمیدانیم چه اتفاقی افتاد که سراغ ما نیامدند.
چهار روز به آزادی همین فرمانده کفشهایش را در آورد و مؤدبانه وارد شد اسرا را جمع کرد بدون مقدمه گفت: من نمیدانم شما چه کسی هستید ولی افراد مؤمنی هستید. آزادی شما نزدیک و پیروزی ما دور است برای پیروزی ما دعا کنید. زمانی که شما را به زندان ابوغریب منتقل کردیم هر زمان خواستیم شما را به طرز فجیع شکنجه کنیم یا محاصره شدیم یا ماشین خراب شد یا کشته دادیم…
ابوسمیر(یکی از وهابیهای بسیار خشن بود) روزی به سرعت وارد اتاق شد و به سیلی زدن
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.