خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ده خاطره دلنشین از فرمانده محبوب، شهید همّت
156,825 تومان قیمت اصلی 156,825 تومان بود.139,500 تومانقیمت فعلی 139,500 تومان است.
تعداد فروش: 63
فرمت فایل پاورپوینت
آنتونی رابینز میگه : من در 40 سالگی به جایی رسیدم که برای رسیدن بهش 82 سال زمان لازمه و این رو مدیون کتاب خواندن زیاد هستم.
تحولی در ارائهها با فایل پاورپوینت کامل ده خاطره دلنشین از فرمانده محبوب، شهید همّت!
اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفهای برای ارائهی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل ده خاطره دلنشین از فرمانده محبوب، شهید همّت بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل ده خاطره دلنشین از فرمانده محبوب، شهید همّت از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین میکند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آمادهی استفاده باشند.
فایل پاورپوینت کامل ده خاطره دلنشین از فرمانده محبوب، شهید همّت شامل ۲۸ اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفهای، ارائهی شما را به سطحی بالاتر میبرد.
چرا باید از فایل پاورپوینت کامل ده خاطره دلنشین از فرمانده محبوب، شهید همّت استفاده کنید؟
✔ طراحی حرفهای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل ده خاطره دلنشین از فرمانده محبوب، شهید همّت با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.
✔ صرفهجویی در زمان: نیازی نیست ساعتها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.
✔ استفادهی آسان: بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.
✔ فایل پاورپوینت کامل ده خاطره دلنشین از فرمانده محبوب، شهید همّت قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل ده خاطره دلنشین از فرمانده محبوب، شهید همّت حرفهای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.
متمایز باشید!
دیگر نگران بهمریختگی یا طراحیهای غیرحرفهای نباشید. فایل پاورپوینت کامل ده خاطره دلنشین از فرمانده محبوب، شهید همّت به شما این امکان را میدهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائهای تأثیرگذار داشته باشید.
همین حالا دریافت کنید و تجربهای متفاوت از ارائههای حرفهای را داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ده خاطره دلنشین از فرمانده محبوب، شهید همّت :
هفته دفاع مقدس بهانه خوبی است برای مرور خاطرات دلاورمردان بی ادعای دفاع مقدس تا در کوچه پس کوچه های روزمرگی این خاطرات و این سبک زندگی از ذهن ها دور نشود.
۱) به سنگر تکیه زده بودم و به خاک ها پا می کشیدم. حاجی اجازه نداده بود بروم عملیات. مرا باش با ذوق و شوق روی لباسم شعار نوشته بودم. فکر کرده بودم رفتنی هستم. داشت رد می شد. سلام و احوال پرسی کرد. پا پی شد که چرا ناراحتم. با آن قیافه ی عبوس من و اوضاع و احوال، فهمیده بود موضوع چیه. صداش آرام شد و با بغض گفت«چیه؟ ناراحتی که چرا نرفتی عملیات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. تو هم برو مثل بقیه. بقیه هم رفتند و برنگشتند.»
راهش را گرفت و رفت
۲) روز سوم عملیات بود. حاجی هم می رفت خط و برمی گشت. آن روز، نماز ظهر را به او اقتدا کردیم. سر نماز عصر، یک حاج آقای روحانی آمد. به اصرار حاجی، نماز عصر را ایشان خواند.مسئله ی دوم حاج آقا تمام نشده، حاجی غش کرد و افتاد زمین. ضعف کرده بود و نمی توانست روی پا بایستد.سرم به دستش بود و مجبوری، گوشه ی سنگر نشسته بود. با دست دیگر بی سیم را گرفته بود و با بچه ها صحبت می کرد؛ خبر می گرفت و راهنمائی می کرد. این جا هم ول کن نبود.
۳) به رخت خوا ب ها تکیه داده بود. دستش را روی زانش که توی سینه اش کشیده بود، دراز کرده بود و دانه های تسبیحش تند تند روی هم می افتاد. منتظر ماشین بود؛ دیر کرده بود.مهدی دور و برش می پلکید. همیشه با ابراهیم غریبی می کرد، ولی آن روز بازیش گرفته بود. ابراهیم هم اصلاً محل نمی گذاشت. همیشه وقتی می آمد مثل پروانه دور ما می چرخید، ولی این بار انگار آمده بود که برود. خودش می گفت «روزی که من مسئله ی محبت شما را با خودم حل کنم، آن روز، روز رفتن من است.»
عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بی عاطفه ای. از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»
صورتش را برگردانده بود و تکان نمی خورد. برگشتم توی صورتش. از اشک خیس شده بود. بندهای پوتینش را یک هوا گشادتر از پاش بود، با حوصله بست. مهدی را روی دستش نشاند و همین طور که از پله ها پایین می رفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپل تر می شی. فکر نمی کنی مادرت چه طور می خواد بزرگت کنه؟» و سفت بوسیدش.چند دقیقه ای می شد که رفته بود. ولی هنوز ماشین راه نیافتاده بود. دویدم طرف در که صدای ماشین سر جا میخ کوبم کرد. نمی خواستم باور کنم. بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اون قدر نماز می خونم و دعا می کنم که دوباره برگردی.»
۴) از دست کریمی، زیر لب غرولند می کردم که «اگر مردی خودت برو. فقط بلده دستور بده.»گفته بود باید موتورها را از روی پل شناور ببرم آن طرف. فکر نمی کرد من با این سن و سالم، چه طور این ها را از پل رد کنم؛ آن هم پل شناور. وقتی روی موتور می نشستم، پام به زور به زمین می رسید. چه جوری خودم را نگه می داشتم؟
– چی شده پسرم؟ بیا ببینم چی می گی؟
کلاه اورکتش روی صورتش سایه انداخته بود. نفهمیدم کیه. کفری بودم، رد شدم و جوری که بشنود گفتم «نمردیم و توی این بر و بیابون بابا هم پیدا کردیم.»
باز گفت «وایسا جوون. بیا ببینم چی شده.»
چشمت روز بد نبیند. فرمان دهمان بود؛ همت. گفتم «شما از چیزی ناراحت نباشید من از چیزی دل خور نیستم. ترا به خدا ببخشید.» دستم را گرفت و مرا کنارش نشاند. من هم براش گفتم چی شده.
کریمی چشم غره ای به من رفت و به دستور حاجی سوار موتور شد و زد به پل، که از آن طرف ماشینی آمد و کریمی تعادلش به هم خورد و افتاد توی آب. حالا مگر خنده ی حاجی بند می آمد؟ من هم که جولان پیدا کرده بودم، حالا نخند و کی بخند. یک چیزی می دانستم که زیر بار نمی رفتم. کریمی ایستاده بود جلوی ما و آب از هفت ستونش می ریخت. حاجی گفت «زورت به بچه رسیده بود؟»
– نه به خدا، می خواستم ترسش بریزه.
– حالا برو لباست رو عوض کن تا سرما نخوردی. خیلی کارت داریم.
از جیبش کاغذی درآورد و داد به دستم و گفت «بیا این زیارت عاشورا رو بخون، با هم حال کنیم.» چشمم خیلی ضعیف بود، عینکم همراهم نبود و نمی توانستم این جوری بخوانم. حس و حالش هم نبود. گفتم «حاجی بیا خودت بخون و گریه کن. من هزار تا کار دارم.»
وقتی بلند شدم بروم، حال عجیبی داشت. زیارت را می خواند و اشک می ریخت.
۵)چشم از آسمان نمی گرفت. یک ریز اشک می ریخت. طاقتم طاق شد.
– چی شده حاجی؟
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.